+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۲۰ ساعت ۱:۵۷ ب.ظ توسط نسیم سحر
|
از اهالی زمین هستم و افتخارم این است که خلیفه یک لایزال بر روی زمینم. دلم گاهی اوقات از زمینی ها و آسمانی ها می گیرد و فریادم به گوش کسی نمی رسد. این است که به این صفحه پناه می برم و دلم را اینگونه خوش میکنم که شاید کسی از این دیار نوای در نای شکسته ام را بشنود و زبانم را بفهمد. باری روزگاریست که چشم به راه گلی در جاده ای پرپیج وخم و باریک و دور و دراز نشسته ام و هر غباری که به هوا می خیزد جانی تازه می بخشدم و با تمام قوا دست بر زانوان خسته ام می نهم و از جای بلند می شوم تا مبادا گلم از راه رسیده باشد و من بی خبر مانده باشم. اما هر بار دلخسته تر و پرو بال بشکسته تر از قبل بی اختیار به زمین می افتم که این غبار نه گردو غبار آمدن یار و این صدا نه صدای پای دلدار بوده است. این است که هنوز هم چشم در راهم.