میعاد ملکوتی!

سلام به همه

امروز پنجشنبه است. پنجشنبه ها نمی دونم چرا انگار منتظر یه خبر تازه هستم، یه اتفاق قشنگ، یه حادثه مهم یا...

نمی دونم خلاصه منتظرم یه چیزی اتفاق بیفته که تا حالا نیفتاده، یا یه خبری بشه که انتظارش رو ندارم، یا یه رویایی محقق بشه که من فکر می کنم شاید خیلی فاصله است تا محقق شدنش!

تعجب آوره؟ خوب چیکار کنم این طوری هستم دیگه.

و این اولین باری است که این مطلب رو به زبون میارم. یعنی حتی تا حالا جرأت بیان کردنش رو در خودم نمی دیدم. اما امروز دلتنگی زیادی باعث شد که بگم چه احساسی دارم پنجشنبه ها.

و چند وقتیه که پنجشنبه یه میعاد قدیمی و قشنگ امیدم رو به زندگی احیا می کنه. یه میعادی که اگه بگم عاشقونه است خیلی تحقیرش کردم. خیلی دست کم گرفتمش. یه میعاد نه عاشقونه بلکه ملکوتی و عرفانی. (لوس بازی در نمیارم جدی میگم. وقتی عصر پنجشنبه ها می رم طرف خونه نمی دونید چقدر خدا رو شکر می کنم که این میعاد ملکوتی رو برام مهیا کرده.)

بگذریم کسی که باید درک کنه مطمئنم مثل همیشه درکم می کنه.

حكايت برنده و بازنده

حكايت برنده و بازنده


برنده هميشه بخشي از پاسخ است؛ بازنده هميشه بخشي از مشكل است.

برنده هميشه برنامهايدارد؛ بازنده هميشه عذر و بهانهاي دارد.

برنده هميشه ميگويد بگذار كمكت كنم، بازنده هميشهميگويد از دست من كاري بر نميآيد.

برنده هميشه براي هر مشكلي راهحلي دارد؛ بازنده هميشهمشكلي براي راهحل دارد.

برنده هميشه در كنار تلهاي، برگ سبزي ميبيند، بازنده هميشه در كنار هر برگ سبزي، دو يا سه تله ميبيند. برنده هميشه ميگويد ممكن است دشوار باشد، ولي غيرممكننيست؛ بازنده هميشه ميگويد ممكن است امكانپذير باشد، ولي خيلي دشوار است.

منبع: مچله راه زندگی

شرح حال!

جوان است. با ادب است. آرزو در سر زیاد دارد. مهربان است و دل با رحمی دارد. بعضی وقتها تند و عصبی می شود ولی خیلی زود آرام می گیرد. خنده هایش درست مثل کودکی هایش معصوم و از سر ندانستن خیلی چیزهاست. خیلی چیزهایی که ما به آنها رنج و درد می گوییم. خوشش می آید عنصر مهم زمانه که همان پول است را به اندازه کافی در کف داشته باشد و تمام آرزوهای دیرینه بهترین هایش را برآورده کند ولی حیف که نمی داند این عنصر مهم زمانه به همین مفتی ها به دست نمی آید.

دلم برایش می سوزد. خیلی زیاد... آنقدر زیاد که بعضی وقتها حتی گریه ام می گیرد. گریه ... گریه... گریه...

نمی دانم این مسائل را چرا اینجا نوشتم؟ شاید هیچ ربطی به وبلاگ و وبلاگ نویسی من ندارد. هیچ ربطی...! ولی نوشتم که اگر کسی خواند فقط برای این جوان و هزاران جوان دیگر مثل او دعا کند.

دعا کنید که خدا به سادگی، بی کسی، بی پناهی، مظلومیت و تاجایی نادانی این طور آدها رحم کند و چرخ زندگیشان را که فعلا سرگردان موج های سهمگین زندگی مبهم شان است به سویی سوق دهد که خیرشان است.

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار

هر چه می خواهد دل تنگت بگو!

  1. خدایا تشکر بخاطر این همه مریضی، خدایا شکرت بخاطر این همه سردرگمی و آشفتگی، تشکر به خاطر این که غم و غصه هام رو نه تنها کم نکردی بلکه روز به روز بهشون اضافه کردی. تشکر از همه این لطف و رحمتت. می دونم که اینا هم یه جورایی به نفع من هستن. می دونم که خیری توی این گرفتاری هست که من از اون غافلم و به خاطر محدودیتی که درک من داره نمی تونم اونا رو درست درک کنم ولی می دونم که پشت این همه نابسامانی بالاخره یه حکمتی هست.

 

  1. اگه روزگار همیشه اونطوری که من می خوام پیش بره و همیشه بر وفق مراد من باشه، اونوقت بقیه تکلیف شون چیه؟ بخاطر همینه که گفتن روزگار یا همون چیزی که بنام عمر می شناسیمش دو روز بیشتر نیست؛ روزی با تو و روزی بر تو. پس خدایا به من قدرت بده که روزهای برمن رو با حوصله بگذرونم و صبر داشته باشم تا روزهای با من هم فرا برسه.

 

 

  1. هر وقت که بدترین وضعیت توی زندگی آدم پیش میاد خوبه که آدم به یاد کسایی بیفته که بدتر از خودش هستن. کسایی که سرطان دارن، اونایی که پدر، مادر، همسر، فرزند یا ... ندارن و در واقع یکی از ستون های زندگی شون رو از دست دادن. خدایا شکرت که چهار ستون زندگیم رو محکم و استوار بنا کردی. من همیشه به خوبی های بهترین های زندگیم مدیون هستم.

 

  1. خیلی وقت بود که برای دل خودم، واقعا واقعا واقعا، فقط و فقط و فقط برای دل خودم چیزی ننوشته بودم. چقدر خوبه آدم بعضی وقتا برای خودش، برای دل خودش، برای خوشی خودش، برای عشق ورزیدن به خودش بنویسه. چقدر خوبه آدم خودش رو هم بعضی وقتا دوست داشته باشه و تحویل بگیره نه؟؟؟

 

 

  1. خودِ خودِ خودِ واقعی من دلم برات تنگ شده بود.

یه حقیقت جالب

سلام دوستان

امروز بعد از مدتها اومدم بگم که ممکنه که توی زندگی ما تغییرات زیادی رخ بده  که ما نخوایم اون رو با دیگران در میون بگذاریم یا با دیگران شریک بسازیم. ممکنه که من بزرگترین شادی ها تو زندگی نصیبم بشه و عظیم ترین غم ها ولی این دلیل نمیشه که برای همه جار بزنم که فلان تغییر توی زندگی من رخ داده. یا فلان مشکل تو زندگیم دارم، یا فلان خوشبختی نصیبم شده.

دیروز یه عزیزی می گفت وقتی حتی نزدیکترین کسانت غم هاشون رو با تو شریک می کنن تو نباید ناراحت بشی چون که اونا هیچوقت شادی هاشون رو با تو شریک نمی کنن که حالا بیان غم هاشون رو با تو شریک کنن. پس نه به غم کسی غمگین شو نه به شادی کسی شاد. و من این رو می خوام سرمشق زندگیم قرار بدم و چند وقتی هم هست که دارم از این قانون پیروی می کنم. راستش قبلا این طرز تفکر رو نداشتم. قبلاً فکر می کردم که آدم باید غم و شادی هاشو به دوستاش بگه. و این گفتن اجتماعی بودن و منزوی نبودن اون انسان رو نشون میده. ولی حالا ممکنه که خیلی تغییرات تو زندگی من رخ بده ولی کسی بجز خدا و یک نفر از اون خبری نداشته باشه.

یه زمانی فکر می کردم بعضی چیزها رو نمیشه اصلا پنهان کرد و بعضی مسائل هستن که خودشون خودبخود معلوم می شن. مثل یه خانمی که اگه نامزد بشه حلقه می ندازه دستش و همه می فهمن که نامزد شده ولی  حالا حتی این رو هم میشه پنهان کرد. عشق فقط محدود و منحصر به اون حلقه مجازی نیست بلکه ممکنه که دو تا نامزد توی دلشون حلقه های محبت رو گره زده باشن.

خلاصه این که خیلی تغییرات توی زندگی آدم رخ می ده ولی موفق اون کسیه که دورن دارتره و می تونه مسائل رو پیش خودش نگه داره.

به میمنت عید سعید فطر

پیشاپیش عید سعید فطر را به ساحت مقدس گل نرگس، یوسف زهرا، مهدی موعود و به تمام مسلمین جهان تبریک و تهنیت عرض می دارم.

طاعات و عباداتتان مقبول درگاه حق!

یاد کودکی ها بخیر!

باز بوی دفتر

پاک کن های سفید ، ته مداد قرمز

باز هم مهر رسید

باز هم رج زدن حرف الف

باز هم دخترکی سر به هوا

دختری گیج که نامش کبری است

و هزاران سال است

قول ها داده به خود و گرفته تصمیم

که دگر بار کتاب خود را باز جا نگذارد

شب به زیر باران

آن کتاب کهنه همچنان خیس و چروکیده و باران زده است

باز هم سال دگر باز هم پاییز دگر

باز تصمیم دگر

باز کوکب خانم چند مهمان دارد ،باز هم سفره ی رنگین پهن است

و کدام از ما ها در پس این همه سال ، حسرت خوردن از آن سفره ی کوکب خانم

همچنان با او نیست ؟

خوش به حال "عباس"

خوش به حال "کبری "

خوش به حال "حسنک"

سفره و دفتر خیس است و صدای یک بز

خوش به حال همه شان

همه کودک ماندند....

اینم عکس یه صفحه از کتاب کلاس اول

یادش بخیــــــــــــــــــــــــــــــر!

التهاب انتظار

شب جمعه بود و شب قدر. چه عظمتی! شب جمعه شب انتظار عاشقان و شب قدر شبی که یک سال انتظار می کشیم تا درکش کنیم. یک سال انتظار می کشیم تا در این شب نامه اعمالمان به دست آقا برسد. یک سال انتظار می کشیم تا سرنوشت رقم خورده مان را در این شب عوض کنیم.

زمزمه های یابن الحسن تمام فضای مسجد را پر کرده بود.

مداح با سوز عجیبی این شعر را که ورد خیلی از زبانهاست زمزمه می کرد:

ای سید و سالار ما

ای یاور و غمخوار ما

ای آخرین دلدار ما

یابن الحسن یابن الحسن

دندان پر خون نبی

محراب پر خون علی

طشت پر از خون حسن

گوید به صد سوز و محن

یابن الحسن یابن الحسن

تا کی به یاد جد خود

اشک از بصر جاری کنی

در بین ما باشی ولی

تنها عزاداری کنی

یابن الحسن یابن الحسن

انتظار ده برابر شده بود.

هم شب جمعه هم شب قدر.

شب گذشت و سپیده سر زد.

چقدر دلهای مشتاقان پرپر می زد.

شاید این جمعه بیاید شاید...

ظهر شد...

غروب شد...

اما خبری نشد...

و باز هم شب شد.

بازم دوووووووووووووووووست!

چند وقت پیش تصمیم گرفته بودم که ازهمه ببرم و معنای مسخره دوستی و رفاقت را به کلی کنار بگذارم. اما فکر کردم شاید به نظر برسد که آدم منزوی و گوشه گیری است یا این که حتی مشکل روانی دارد. اما ...

چند وقت که گذشت به این نتیجه رسیدم که بهترین راه و بهترین تصمیم همان است.

بعضی دوستان هستند که وقتی دوستان تازه پیدا می کنند قدیمی ها را می فروشند و بعضی ها هم هستند که فکر می کنند حتما طرف یه نیازی، احتیاجی چیزی به من داره که هر چی من بی خیالشم این هی جلو چشمام ظاهر میشه. خلاصه این که همون بهتره که نه آشنای قدیمی کسی باشی که وقتی آشنای جدید پیدا کرد تو دور بندازه و نه آشنای جدید کسی باشی که آشناهای قبلی اش رو ازش بگیری.

درسته که گفتن هرچه از دوست رسد نیکوست اما من چندان به این جمله باور ندارم م م م م م.


پ.ن. هر کس از کلمه دوست برداشت مختلفی داره. منظور من از دوست همون خواهر خونده، همکلاسی، همکار و از این جور چیزهاست. به هیچ وجه جنس مخالف رو شامل نمی شه. لطفا سوء برداشت نشه.

از انتقاد مهراس!

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید.

اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح و پیش پا افتاده اید.

اگر سخاوتمند و نوع دوست باشید می گویند که مشکوکید.

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند که ضعیف هستید.

اگر اطمینان پیدا کنید می گویند که احمقید.

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

" لئو بوسکا لیا"

 

برای این که از تو انتقاد نکنند، نه کاری کن، نه حرفی بزن و نه کسی باش!

" آلبرت هو بارد"

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

" حافظ شیرازی"

دووووووووووووووووووووست!

سلام

امروز می خوام در مورد معنی کلمه دوست از شما بپرسم؟؟؟

لازم نیست به من جواب بدید. به خودتون جواب بدین. با خودتون بحث کنید. ازخودتون بپرسید چند تا دوست واقعی دارید.

به نظر شما می شه به کسی که نه از غم هات خبر داره و نه از شادی هات دوست گفت؟؟؟ می شه کسی رو که نه می تونی غصه هات رو باهاش شریک کنی و نه شادی هات رو دوست بگی؟؟؟ غصه هات رو اگه بگی، مشکلاتت رو اگه بگی، کمبودهای زندگیتو که تو رو عذاب می دن اگه بگی، یه روزی ممکنه که به عنوان برگ برنده ازش استفاده کنن. و از شادی ها و خوشی هایت اگه بگی شاید حسودی شون بشه و دست بکار بشن که یه جوری اونا رو ازت بگیرن.

البته دوست که می گم منظورم اون دوستی هست که آدم از اول نوجوانی یعنی سیزده چهارده سالگی بهش نیاز پیدا می کنه. بعضی وقتا هم کلاسی آدمه، بعضی وقتا دختر خاله، دختر عمه، دختر عمو یا دختر دایی آدمه، بعضی وقتا دختر همسایه آدم، یا هر کس دیگه.

(یعنی میخوام بگم منظورم از دوست، دوست جنس مخالف و یا همسر یا همراه و شریک زندگی نیست)

خلاصه از این نوع دوست اگه شما واقعی اش رو دارین خیلی  خوشبختین.

من یکی داشتم حالا ازش دورم. اما بعد از اون یکی دیگه هیچ کس هیچ کس هیچ کس نتونست اون دوستی باشه که من می خوام. نمی دونم شاید بخاطر این اون دوستم خیلی صمیمی بود که هیچکدوممون خودخواه نبودیم. شاید هنوز عقلمون نمی رسید که چیزی رو فقط برای خودمون بخواهیم.

بهر حال اون دوستم رو بخدا می سپارم و براش آرزوی موفقیت میکنم. و بقیه دوست نماها را هم به خدا می سپارم و براشون آروزی اصلاح شدن می کنم.

ما که از دوست و خواهر خونده و این جور چیزا خیری ندیدیم امیدوارم شما ببینید.

رمضان مبارک!

سلام

امیدوارم که خوب و خوش و خرم باشید.

بعد از چهار روز رخصتی و بعد از یک اتفاق مهم و تاریخی آمدم که آپ کنم.

هر چند که روزهای رخصتی با دلهره و اضطراب توأم بود اما بهر حال خدا را شکر که بخیر گذشت.

و از همه مهمتر چیزی که امروز می خواهم بگویم این است که:

حلول پر میمنت ماه مبارک رمضان، ماه خیر و برکت، ماه دعا و عبادت، ماه بازگشت و توبه، ماه سعادت و فضیلت را به همه روزه داران مخلص تبریک و تهنیت عرض می کنم.

امیدوارم که در این ماه پر از خوبی، بتوانیم تعفن بدی ها را از وجودمان بزداییم و زلال و صاف به ملکوت پاکی و ایمان عروج نماییم.

و چقدر باید به خوشبختی مان ببالیم که توانستیم یک بار دیگر بر سر سفرۀ سحر و افطار بنشینیم.

یاد همۀ کسانی که پارسال با ما بودند و امسال زیر خروارها خاک خفته اند بخیر، روحشان شاد و جنت نصیب شان.

به راستی که چه صفایی دارد سحر و افطار.

خدایا به ما توان ده که بتوانیم از این لحظات پربرکت بهره ببریم.

خدایا ما را از خواب طولانی غفلت که خوشبختی هایمان را تیره و کدر کرده است بیدار کن.

خدایا ما را از بدی هایی که دعاهایمان را محبوس نموده و از عروج شان به عرش تو مانع می شوند نجات بده.

خدایا ما را از مصائبی که شور و نشاط راز و نیاز و مناجات با تو را از ما گرفته اند، رهایی بخش.

خدایا نصیب مان کن آنچه را که لطف تو روا می دارد نه آنچه را که ما عاصیان سزاوارش هستیم.

خدایا دل های آلوده به گناهمان را آنقدر صاف و شفاف کن که بتوانیم نسیم ملایم بال کبوتران درگاهت را در تلاطم این همه ناپاکی ها درک کنیم.

خدایا قلب های ما را به یادت نرم و زبان هایمان را به ذکرت گویا بگردان.

خدایا کوتاه و مختصر بگویم همان که تو اهلش هستی نصیبمان کن نه آنچه را که ما گناهکاران سزاوارش.

یکی از یاوه گویی های من

همه جا واهمه و ترس همه جا وحشت و دهشت

همه جا حرف و حدیث و همه جا غیبت و تهمت

شده ماتمکده ای سرد خانه های دل ماها

همه جا بوی نفاق و همه جا بوی کدورت

خبر از دوست نیابی همگی دشمن دشمن

هرکسی در پی این که بکند چاه برایت

داغ لبخند صمیمی مانده بر هر دل تنها

نه گپی و کلامی نه سلامی و نه صحبت

ای خدا لطف تو بسیار کرمت لایتناهیست

مردن و رفتن از این جا شده انگار غنیمت

آخرین پست برای آشنایان

سلام به همۀ کسانی که بعضی وقتا به این وبلاگ سری می زنند و با نظراتشون منو شرمنده می کنن.

راستش پست امروزم یه پست متفاوت از همۀ پست هاست.

می خوام بگم اولاً تشکر از همۀ کسانی که نظر می نویسن، ایمیل می دن، احوال می پرسن.

دوماً خواهشاً بغیر از کسانی که تو لیست پیوندهای این وبلاگ هستن، لطفاً بقیه دیگه زحمت نکشن، وقتشون رو هدر ندن و نظر و ایمیل نفرستن و جویای احوال من نباشن.

این همه مدت که نبودم و آپ نمی کردم به خاطر این بود که می خواستم از این وبلاگ ببرم، می خواستم این وبلاگ رو به یه کلبۀ متروکه تبدیل کنم و برای همیشه دیگه نیام.

اما نشد چون این وبلاگ یادگار اولین هیجان من برای وبلاگ نویسی بود. و خیلی دوستش دارم.

بهمین خاطر بازم اومدم ولی بازم می گم بغیر از اون عده ای که اسمشون و وبلاگشون توی پیوندها لینک است و هرگز ندیدمشون وهرگز نمی شناسمشون، بقیه رو به خدا می سپارم.

بابا چطوری بگم از دنیای آشنایان و آشنایی بدم اومده.

یعنی که با هر کس که یه سلام علیک خشک و خالی هم داشتم دیگه تموم.

ببخشید دیگه روزگار آدما رو تغییر می ده.

منم تغییر کردم.

امیدوارم که دیگه از کسانی که آدرس این وبلاگ رو دارن ولی اسمشون توی لیست نیست نظر و ایمیل دریافت نکنم.

حتی شما!!!

امروز با یکی از دوستان رفته بودم بیرون برای خرید.

همین که داخل یکی از پاساژها دنبال چیزی که میخواستیم بخریم می گشتیم، بوی خوشی به مشام آمد.

بویی که توی بوهای همیشگی که به بینی آدم میرسه خیلی فرق داشت.

آدم رو به ملکوت می کشوند.

خوب که بو کشیدم فهمیدم بوی گلاب است.

چه بویی!

خیلی وقت بود که بوی گلاب به مشامم نرسیده بود.

از پاساژ اومدیم بیرون.

کوچه پس کوچه های خاکی و قدیمی امروز رنگ و بوی دیگری داشت.

روی سر در بیشتر مغازه ها و پاساژها گل و آذین بسته بودن و پلاکاردهایی با رنگ های روشن مثل سبز، نارنجی، زرد به چشم می خورد که روی آن پیامهای تبریک نوشته شده بود. کلماتی که یه تلنگر عجیب به احساس آدم می زد:

یا مهدی (عج)

یا اباصالح ادرکنی

اللهم عجل لولیک الفرج

میلاد باسعادت مهدی موعود (عج) تبریک و تهنیت باد.

انگار یه عید بزرگ در پیش رو داریم.

اما حیف که در این عید بزرگ و مهمانی با شکوه جای مهمان اصلی خالیست.

تقدیم به ساحت مقدس امام زمان (عج):

نوری از افق تابید آسمان چه روشن شد

هم زمین خاکی مان پر ز سرو و سوسن شد

شد جهان مزین با غنچۀ گل نرگس

از قدوم او دل ها با صفا چو گلشن شد.

 

 

هوای گرم تابستان و طاقت به طاق رسیده ما چه آشوبی به پا کرده است در جزیرۀ وجودمان.

مدتهاست که قلم بر کاغذی نرانده ام.

درد دل اگر بگویی پایان دارد دروغی محض است.

و اگر به زبان نیاوری آنچه را که تمام وجودت را به آتش می کشد و هر لحظه هزار بار خاکسترت می کند دیوانه خواهی شد و طغیان خواهی کرد.

نمی دانم کجای وجود انسان به نام دل یاد می شود؟ اما این را خوب می دانم که دل جاییست که اگر درد داشته باشد تمام وجود را دردمند می کند.

و آه از آن دلی که دردمند باشد و طبیبی او را در نیابد.

و چه زیباست آن لحظه که سرتاسر وجودت از درد به فغان آمده و از صمیم قلب طبیب دل دردمندان را عاجزانه صدا می زنی و او به سروقتت می رسد و آرامت می کند.

چقدر جایت میان ضجه های شبانه مان خالیست.

صدایی می آید. با من است...

آری با من سخن می گوید:

طبیب دردمندان خواهد آمد غم مخور!

به یاد سقا تشنه لب

 

 نامت زبانزد آسمان‌ها بود

و پیمان برادریت

با جبل نور

چون آیه‌های جهاد

محکم

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

بر لبت آورد

و ساعتی بعد

در باران متواتر پولاد

بریده بریده

افشا شدی

و باد

تو را با مشام خیمه‌گاه

در میان نهاد

و انتظار در بهت کودکانه‌ی حرم

طولانی شد

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

بر لبت آورد

و کنار درک تو

کوه از کمر شکست

 

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/abolfazl.jpg

به میمنت ماه مبارک شعبان المعظم

 

آقا جان دلمان از غصه خون است.

تو را جان مادرت زهرا قسم بیا

 

عيدتان مبارک

با صد هزاران جلوه شد از پرده بيرون ماه من

تا ماه گردون را كند محو جمال خويشتن

دل روشن از سيماى او جان سر خوش از صهباى او

شاهى كه خاك پاى او شد سرمه چشمان من

 

 

عید سعید مبعث را به ساحت مقدس امام موعود، یوسف کنعان، مهدی زهرا (عج)، به تمام مسلمانان جهان و نازنین ترین همراه زندگیم از صمیم قلب تبریک و تهنیت عرض می دارم.

بنام خدای توبه پذیر

سلام

تا حالا شده از شرم انجام یه اشتباه بزرگ و نابخشودنی نتونی سرت رو بالا کنی؟

تا حالا شده کاری کنی که چشمات غیر از زمین نتونن جای دیگه رو نگاه کنن؟

تا حالا شده به اونی که مثل خدا می پرستیش، مثل هوا بهش نیاز داری تا زنده بمونی، مثل سایه همه جا باهاته، مثل یه باغبون دلسوز همیشه مواظبته، مثل خدا همیشه واست نگران و دلواپسه، مثل آسمون بهت لطف می کنه و مثل زمین تو رو، روی سرش جا میده، مثل پدر هواتو داره و مثل مادر همیشه برات دعا می کنه، مثل ...

تا حالا شده به یکی مثل ا ونی که بالا گفتم تو زندگیت خیانت کنی؟

شده تا حالا تو قلبت دوستش داشته باشی و از پشت بهش بی رحمانه خنجر بزنی؟

شده تا حالا سر یه لجبازی مزخرف و احمقانه صداقتت رو بفروشی؟

شده تو یه بازی نابرابر و ناخواسته روزگار هر چی داری و نداری رو از دست بدی و ببازی؟ بدون این که خودت بفهمی؟

بخدا مثل سگ پشیمونم.

خدایا اول به تو توبه می کنم. ازت می خوام که منو بخاطر این خیانت بزرگ ببخشی. چیکار کنم خدایا؟ دست خودم نبود. دیوانه شده بودم. عقل از سرم پریده بود، حواس نداشتم، اصلاً فکر نمی کردم. خدایا غلط کردم. خدایا تو خفا هم خیلی گفتم غلط کردم. ولی دلم آروم نمی گیره. خداجون تو رو به دستای بریده سقای کربلا قسمت می دم که فقط یه جوری بهم بفهمون توبه ام را پذیرفتی. به نا امیدی ابوالفضل العباس قسمت می دم نا امیدم نکن از درگاهت. خدایا می دونم بزرگترین غلط زندگیم رو کردم. اما می خوام درستش کنم. اصلاحش کنم. خدایا هرچقد گناه من بزرگه، دریای لاینتهای لطف و کرم تو بزرگتر و بیکران تر است. خدایا منو ببخش! آبروی رفته ام را می خوام دوباره اعاده کنم. تو دستمو بگیر. خدایا توبه ... توبه .... توبه ....

امام زمان (عج) روم سیاهه، نمی دونم دیگه با چه رویی دعای فرج برات بخونم و ازت بخوام که تو هم برام دعا کنی. همونطوری که همیشه دست به دامن تو بودم، حالا که این غلط رو هم کردم، این اشتباه رو کردم بازم خودتو واسطه قرار می دم پیش خدا. آقا جون جان مادرت شفاعتم رو بکن. بخدا از مادرت زهرا(س) خجالت می کشم. چیکار کنم؟ دیگه راهی ندارم. به کی بگم. در خونۀ کی رو بزنم؟ دامن کی رو بگیرم؟ به پای کی بیفتم؟ آقا جون (عج) می دونم باهام قهری. حق داری. چقد مگه یه آدم می تونه پست باشه؟ چقدر می تونه بی وجدان باشه؟ اما من شدم! خیلی هم زیاد. پست ِ پست ِ پست! ولی آقا جون خودم فهمیدم چه غلطی کردم. آقا جون تو رو به عصمت و عفت مادرت زهرا (س) قسمت می دم دستمو بگیر. تنهام نذار. می خوام برگردم.

بی بی جان شرمنده ات هستم. جرأت ندارم اسمتو صدا بزنم. با چه رویی؟ خانم جان تو به نادانی و جهالتم رحم کن. شفیعۀ روز جزا، شفاعت منو پیش خدا بکن. چطوری دیگه بگم شیعۀ زهرا (س) و علی (ع) هستم؟ با کدوم سوابق؟ خدایا این یه ماه رو از دفتر زندگیم پاک کن دیگه قول می دم این غلط رو تو زندگیم تکرار نکنم. توبه ... توبه ... توبه ...

و دست آخر می خوام از اونی که نمی تونم به چشمای معصومش نگاه کنم معذرت بخوام. معذرت ...! چه واژه حقیری در مقابل این خطای بزرگ! اگه خودم بودم هیچوقت معذرت رو قبول نمی کردم مگر این که خیلی خدا بهم صبر می داد. خدایا به دلش بنداز که من به گناه خودم پی بردم. به دلش بنداز که می دونم چه خنجری از پشت بهش زدم. به دلش بنداز که من متوجه شدم چطوری زیر پاشو خالی کردم ولی خدایا به دلش اینو هم بنداز که اگه زیر پاشو خالی کردم و چاه براش کندم حالا می تونم دستش رو بگیرم. بهش بفهمون اگه دلش رو شکستم (هرچند که خیلی خیلی خیلی سخته) اما می تونم مرهم رو زخمش بگذارم. بهش بفهمون همونقدر که خدا رو می پرستم، صبر و صداقت اون رو هم ستایش می کنم. نه این که برای خدا شریک قائل بشم نعوذبالله. نه می دونم صفتهای کامل رو فقط می شه تو وجود خدا پیدا کرد اما بخدا صبر و صداقتش حرف نداره.

***

 

همین الان بهم زنگ زد. خدایا باورم نمیشه که منو بخشیده باشه. خدایا شکرت! شکرت! شکرت!

هــــــــــــــــــزار مرتـبـــــــــــــــه شکــــــــــــــرت خــــــــــــــدا جـــــــــــــــــونم!

خدایا ممنون که هیچوقت تنهام نذاشتی.

آقا جون ممنون که هیچوقت تنهام نذاشتی.

بی بی جان، پهلو شکسته عالم، شهیده مدینه، ممنون که هوامو داری.

نازنیـــــــــــــن ممنون که تو بدترین شرایط جون کندن هم تنهام نمی ذاری.

 

این پست رو بخاطر این گذاشتم اینجا که هیچوقت یادم نره که من چه خطایی کردم و خدا با من چه کرد، امام زمان با من چه کرد، حضرت زهرا چطوری شفاعتم کرد و اون با من چه کرد. فقط همین! لطفا هیچکس نظر نده. فقط هر کس که می خونه برای قبول شدن توبه ام دعا کنه همین!

کاش می فهمیدی...

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق

نعمت

سلام دوستان عزیز

بعد از مدتها اومدم یه سری به این کلبه بزنم

راستش اگه بگم مصروفیتم زیاد شده یا این که سرم شلوغه شاید زیاد جالب به نظر نیاد.

اما خوب یه واقعیته! یه واقعیت تلخ.

خوب بهر حال امروز اومدم بگم که بعضی وقتا زندگی یه زیبایی ها و ظرافت های خاص خودش رو داره که اگه آدم دقیق به اونا توجه بکنه خیلی می تونه از زندگی نه چندان زیبای خودش لذت ببره.

بعضی وقتا یه نعمت هایی دور و بر آدم هست که شاید خیلی به چشم نیان چون همیشه مقابل چشمامون هستن اما اگه بری تو بحرشون واقعا یه نعمت بزرگ هستن.

بعضی وقتا همه دنیا رو هم اگه به آدم بدن شاید ارزش نداشته باشه اما فقط یه نگاه مهربون، یه لبخند صمیمی، یه حضور گرم می تونه ارزش تمام دنیا رو داشته باشه.

وقتی تو بدترین شرایط زندگیت هستی و از همه جا ناامید، اما می دونی که یه قلبی الان طپش هاش بخاطر تو زیاد شده، می دونی که یه نگاه نگران از پشت پنجره یه جفت چشم مضطرب داره تو رو تماشا می کنه، می دونی که یه دستی به خاطر نگران بودن برای تو داره می لرزه، می دونی که روی یه پیشونی بلندی بخاطر نگران بودن برای تو عرق نشسته اونوقته که به زندگی امیدوار می شی.

اونوقته که نظرت عوض میشه

اونوقته که قائل به این موضوع می شی که زندگی همه شم سخت و زشت نیست.

مگه نه؟؟؟

 

غیرت

هر چه بیشتر به چهرۀ خشن و صورت چروکیده و تیره مرد نگاه می کردی انگار مهربانتر و آرام تر به نظر می رسید. ریشش سفیدتر از موهای سرش بود. شاید هنوز سن و سالش ایجاب نمی کرد که ریشش سفید شود اما خوب...

همه عمرش را در وضعیتی گذرانده بود که هشتش گرو نهش بوده و هیچوقت بدون دغدغه های خاطر سر روی بالشت نگذاشته بود. دستان زمخت و پوست آفتاب سوخته اش از خستگی هایش حکایت می کرد. خسته از بازیهای ناتمام روزگار با او. ولی خوب خیلی مردانگی نشان داده بود. با تمام مشکلاتش چهار تا بچه هایش را فرستاده بود درس بخوانند. دختر و پسر. خیلی ها گفته بودند که دختر را چه به درس خواندن. بگذار دخترهایت قالی ببافند که زندگیت رو به راه شود. و او به این حرفها گوش داده بود و عمل نکرده بود.

حالا که دخترهایش بزرگ شده بودند تازه می فهمیدند که خدا چه نعمت بزرگی در زندگی به آنها عطا کرده. بهر سختی و مشقتی که بود درس شان را خوانده بودند و هر کدام حالا کار می کردند و چندرغاز حقوقی را که می گرفتند صرف خرج و مخارج خانه می کردند. با این که هنوز هشت شان گرو نه شان بود اما دخترها خوشحال بودند که تنها یک دختر خانه که فقط باید شستن و رفتن و پختن را یاد بگیرند نیستند. ولی مردم فکر می کردند پدرشان به زور آنها را وادار به کار کردن می کند. مردم فکر می کردند پدرشان به آنها ظلم می کند.

زن غرق در افکارش حرف های گوشه دار برادرش را در ذهن خود مرور می کرد. "شوهرت غیرت ندارد.." این تنها جمله ای بود که از حرفهای یک ساعتۀ برادرش خوب بخاطر داشت. ولی نمی توانست آن را قبول کند. تمام بعد از ظهر این جمله را هجی و روانی کرد و زیر و بمش را جستجو کرد اما نتوانست قبولش کند. اصلاً غیرت یعنی چی؟ اگر غیرت این باشد که مردی مرفه ترین زندگی را برای زن و فرزندانش مهیا کند، آنها را برای زندگی آسوده تر و رفاه و تجملات به خارج ببرد و خوشبختی را در کوچه پس کوچه های غربت گدایی کند، پس این همه مردی که این شانس را پیدا نکرده اند همه بی غیرت هستند؟ مردهایی که ارث هنگفتی از پدرشان به ارث نبرده اند، مردهایی که نخواسته یا نتوانسته اند که به خارج بروند، مردهایی که نتوانسته اند به جای خانه، قصر برای زن و فرزندانشان درست کنند، مردهایی که تمام سعی شان را کرده اند تا در حد وسع و توان بندگی، از آن چیزی که قناعت می نامندش، پا فراتر نگذارند، همه بی غیرت هستند؟!؟

راستی به نظر شما کلمه "غیرت" تا این حد پست و بی ارزش شده است؟

 

فقط بخونید

سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم که توی این دنیای رنگارنگ اولاً یه رنگ باشید.

دوماً شاد باشید

سوماً هر وقت که دلتون با عالم بالا ارتباطی برقرار کرد ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید.

امروز که اومدم وبلاگم رو باز کردم چشمم افتاد به عکسی که خیلی وقت بود دقیق نگاهش نکرده بودم.

عکس کنار وبلاگ رو می گم.

فقط یه جمله به ذهنم اومده که می خوام با شما در میون بذارم:

این عکس با همین حالت نیمه روشنش، و این آهنگ پس زمینه وبلاگم شاید تنهاترین و بهترین وسیله ای باشه که احساسات واقعی دنیای دورن من رو به نمایش بگذاره.

یعنی چیزی خارج از این نه تو ذهنم هست، نه تو دلم، نه تو قلبم، نه تو احساساتم.

این تصویر و این آهنگ همۀ وجود من رو به تماشا می گذاره.

یه لحظه ... یه عمر ...

سلام

امروز اومدم که بازم یه داستان واقعی رو که با جفت چشمای خودم دیدم و هنوزم دارم می بینم براتون بنویسم. فقط باید با حوصله باشید و دقیق بخونیدش.

یکی بود یکی نبود. یه خانمی بود و یه آقاپسر. یه خانم یه دل نه صد عاشق و یه آقای همیشه چشم انتظار. خلاصه این خانم و آقا خیلی همدیگرو دوست داشتن. خانمی تو دانشگاه امتحان داده بود یه رشته خوب اما تو یه شهر دیگه قبول شده بود. اونم تو وضعیتی که کمتر کسی پیدا می شد که دانشگاه اونم دولتی تو دفعه اولی که امتحان کنکور میده قبول بشه. اما خوب حتما خانمی خیلی درس خونده بوده که قبول شد. بعد آقا گل پسر بهش گفت: شهری که قبول شدی دوره. شهر غریبه، به نظر من نری بهتره. البته یادم نره که بگم خانمی با کلی التماس و دعا و واسطه های مختلف باباش رو راضی کرده بود که بذاره بره تو اون شهر غریب دانشگاه ثبت نام کنه. بعد آقا پسر که گفت نرو خانمی هم گفت باشه نمی رم و نرفت.

خلاصه چند سالی گذشت و آقا پسر هی می گفت خانمی بذار بیام خونه تون با بابات صحبت کنم که دیگه رسماً با هم عروسی کنیم. اما خانمی اجازه نمی داد. می گفت شما غریبه اید بابام قبول نمی کنه، یا می گفت بابام منو دعوا میکنه میگه این پسره از کجا آدرس ما رو پیدا کرد و هزار تا بهونه دیگه. از آقا پسر اصرار و از خانمی انکار، انکار، انکار! آقا پسر یه روز خانمی رو برد یه زیارت. تو اون زیارت با هم رفتن عاشقونه شمع روشن کردن. بعد آقا پسر به خانمی گفت یه لحظه چشماتو ببند می خوام یه چیزی بهت نشون بدم. خانمی اول قبول نکرد اما خوب بعدش خواهش آقاپسر رو پذیرفت و چشماشو آروم بست. طوری که دیگه هیچ چیز بجز تاریکی نمی دید. بعد از چند ثانیه آقا پسر آروم گفت: خانمی! چشماتو باز کن. خانمی با یه دلهره عجیب و خیلی آروم چشماشو باز کرد. می دونی وقتی چشماشو باز کرد چی دید؟ اول نور یه شمع کوچولو یه کمی چشمش رو زد. بعد دید شمع همینطوری داره ذره ذره آب می شه. بعد دید قطره های اشک شمع کوچولو داره می ریزه پایین. همینطور رد یه قطره اشک شمع رو با نگاهای متعجبش دنبال کرد و یه دفعه ... اون قطره اشک شمع که خیلی هم داغ بود، ریخت کف دست آقا پسر. انقد داغ بود که خانمی بجای آقا پسر داد زد و گفت: آخ! آقا پسر ترسید. گفت چی شد خانمی؟ خانمی گفت دستت نسوخت؟ آقا پسر گفت نه. بعد یه لبخندی زد و گفت: خانمی این کار رو به خاطر این کردم که اولاً بدونی تو وجودم یه آتیشی برپاست که داغ بودن قطره های این شمع رو اصلا احساس نمی کنم. و دوماً این که من واقعا دوستت دارم. نمی خوام دوستی مون به همین جا ختم بشه. دوست دارم باهات زندگی کنم. دوست دارم شب و روزم مال تو و تو شب و روز مال من باشی. خانمی گفت: باشه فهمیدم. و به هم قول دادن که تا دنیا دیناست مال همدیگه باشن. اون روز غروب هر دو با یه احساس دیگه رفتن خونه هاشون. اما ...

خلاصه یه وقت دیگه حوصله آقا پسر سر اومد. گفت: می خوام بیام خونه تون. دخترخانم گفت باشه بیا. بعد آقا پسر به یکی از نزدیکانش گفت که زنگ بزنه با بابای خانمی حرف بزنه واسه خواستگاری ازشون اجازه بگیره. ولی از قضای روزگار این بنده خدا برعکس اونچه که معموله نه ریش سفید بوده، نه آخوند، نه ... فقط یه دخترخانمی بوده تقریباً هم سن و سال خانمی. وقتی که اون بنده خدا زنگ می زنه، بابای خانمی اعصابش خورد بوده، و از این طرف هم ناراحت میشه که مگه بچه بازیه که تو زنگ زدی تو خانواده تون از تو بزرگتر کسی نبود که زنگ بزنه؟ بعدشم می گه من اصلا با دخترم صحبت کردم خودش راضی نیست. دیگه واسه چی میخواین بیاین؟؟؟ فردا صبحش وقتی که خانمی با ناراحتی میره سر کارش آقا پسر زنگ می زنه. می گه خانمی این جواب چی بود به من دادی؟ این بود قول و وفایی که ازش حرف می زدیم؟ اینطوری می خواستی تا آخر عمر با من بمونی؟ اینطوری می خواستی مونس و همدمم بشی؟ بعد بدون این که به خانمی فرصت بده که چیزی بگه می گه فقط دلت می خواست آبروی منو پیش بابات و خونواده خودم ببری؟؟؟ بعدشم با عصبانیت تمام گوشی رو قطع می کنه. و این تماس آخرین تماس آقا پسر و خانمی میشه. اما خانمی بیچاره! شب تا صبح گریه کرده بود که چرا باباش اونطوری گفته و چرا آقا پسر این بنده خدا رو واسه وقت گرفتن خواستگاری انتخاب کرده. خلاصه شب تا صبح که فکر کرده بود به این نتیجه رسیده بود که صبحش بیاد به آقا پسر بگه که اون جوابی که باباش داده بود، جواب خانمی نبوده. بلکه از روی عصبانیت باباش گفته. اما خوب آقا پسر انقد عجله کرد که نذاشت خانمی حرف بزنه.

خلاصه آقا پسر فکر می کرد که خانمی بهش دروغ گفته و نمی خواسته باهاش عروسی کنه.

و خانمی فکر می کرد که آقا پسر دروغ گفته و نمی خواسته باهاش عروسی کنه.

آقا پسر فکر می کرد خانمی جواب رد داده که من نرم خواستگاریش.

خانمی فکر می کرد که آقا پسر از اول این بچه بازی رو درآورده که اصلاً نیاد خواستگاری.

هر دوشون به یه شک بیجا و یه بی اعتمادی کوچیک، خوشبختی یه عمرشون رو باختن.

بعد از چند وقت آقا پسر با یه نفر دیگه عروسی کرد تا به خانمی ثابت کنه که اصلاً براش مهم نیست که خانمی بهش جواب رد داده.

و خانمی هم تصمیم گرفت که دیگه با هیچکس عروسی نکنه تا به آقا پسر ثابت کنه که دیگه از هر چی مرد و هر چی قول و هرچی وعده است بدش اومده.

اما الان هر دو پشیمون هستن. آقا پسر خودش دو تا آقا پسر داره ولی هنوزم به یاد خانمی داره زندگی می کنه.

خانمی هم با کسی عروسی نکرده و هنوزم برای خوشبختی آقا پسر دعا می کنه.

ببنیم یه لحظه بی اعتمادی می ارزه به این که یه عمر تو حسرت زندگی کنیم؟؟؟

تماشای زیبا

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

وقتی این شعر رو بخونی فکر می کنی که طرف چقدر عاشق بوده که چشمش رو فقط مخصوص تماشای محبوبش می دونسته و تماشا رو فقط لایق یک نفر می دیده. اما به نظر من اگه یه کم عمیق تر بری تو بحرش می بینی که مخاطب این شعر می تونه هر کسی باشه. از دوست و رفیق آدم گرفته تا حتی یه تصویر یا یه نقاشی قشنگ. اما من می خوام بگم بیایید یه لحظه چشمامون رو ببندیم و به صاحب و خالق همه زیبایی ها فکر کنیم. می دونم که دیدنی نیست اما اگه چشم دلمون رو باز کنیم می بینیمش. می گید کفر می گم؟ نه بخدا. یه لحظه تمرکز کن و لحظه هایی رو که می گم مجسم کن:

یادت میاد اون وقتی رو که عزیزترین کسی که تو دنیا داری مریض بود و تو به هر دری زده بودی و جوابی نگرفته بودی و خلاصه فکر می کردی به یه بن بست رسیدی. تو اون لحظه خدایی، کی یادت اومد؟ به کی متوسل شدی؟ کی رو از ته دل صدا زدی؟ به کی با همۀ وجودت التماس کردی که عزیزت رو شفا بده؟؟؟

خوب حالا یه صحنه دیگه یادت میاد روزی که سخت ترین امتحان زندگیت بود و تو کمترین آمادگی رو برای این  امتحان داشتی و اصلا فکرش رو نمی کردی که بتونی از پسش بر بیای. وقتی که داشتی به لحظه امتحان نزدیک می شدی کی تو ذهنت اومد. چشماتو که بستی و از ته دل دعا کردی کی مخاطبت بود؟ تو آخرین لحظه که دیگه نه وقت آمادگی داشتی و نه کسی که کمکت کنه و نه راهی که از این امتحان فرار کنی اون وقت به کی امید بستی؟؟؟

یا اون روزی که غلط ترین غلط زندگیت رو کرده بودی، از او غلط هایی که یه نفر فقط تو چشمت زل بزنه و بگه که غلط کردی که این کارو کردی، تو اون لحظه واسه جبران اون غلطی که کردی به کی پناه بردی؟ درسته شاید از طرف معذرت خواهی کرده باشی ولی به کی توبه کردی؟؟؟ به طرف کدوم دربار لایتناهی رفتی که ببخشدت و از سر تقصیرت بگذره. خدایی اش بی غل و غش به کی گفتی غلط کردم!؟!

خیلی صحنه های دیگه هم هست که شاید یه کمی خصوصی بشه اگه بخوام بنویسم ولی اینایی که بالا گفتم مطمئنم، هزار و یک فیصد مطمئنم که برای همه مون اتفاق افتاده.

حالا به نظرتون میشه به تماشای اونی که می گم نشست یا هنوزم اون قابل تماشا نیست و گناه داره اگه بگم تماشای اونی که من می گم زیباترین تماشاست و چشمایی که لیاقت تماشای اون زیبای مطلق رو پیدا می کنن واقعا چشمای بصیرت هستن نه چشمای به صورت!

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند.

بیایید چشمای بصیرت مون رو باز کنیم، اگه گرد و غبار گرفته جلوی پنجره چشمای بصیرت مون رو بیایید پاکش کنیم و با چشم دل، با چشم بصیرت ببینیم اون کسی رو که باید دید.

 

نیمه شب ها

در نیمه های شب که گریه های عاشقانه و بیصدایت را با یار همیشگی آسمانی ات در میان می گذاری یادت نرود که برای تمام دلهای شکسته دعا کنی، برای همه قلب های بیقرار، برای همه چشم های منتظر، برای همه کسانی که بغضی در گلو دارند و مجالی برای شکستن آن نمی یابند.

در نیمه های شب که دنیای مردگان را ترک گفتی و با شب زنده داران آسمان ها و زمین همسفر شدی و قدم در راه شبروی گذاشتی یادت باشد که یادی هم از کسانی کنی که شاید آنها هم شبها را تا صبح میزبان اشک و آه و دردند.

در نیمه های شب که روحت را به عالم بالا پرواز دادی و عروج را تجربه کردی یادت باشد که دعا کنی.

برای من

برای خودت

برای همه

یه حس آشنا

سلام

راستش دیشب بعد از مدتها یه حس آشنا مهمون وجود شکسته ام شده بود.

یه حسی که همین که میاد آدم رو دست به قلم می کنه و اونوقت سینه سفید کاغذ می دونه و جوهر وجود قلم.

آره درست حدس زدی دیشب دوباره شاعر شده بودم.

یادش بخیر اون زمونا که شعر می گفتم یه شور و حال دیگه ای داشتم.

دلم می خواست زود یه نفر پیدا بشه و شعرم رو براش بخونم و اون نظر بده.

اما حالا خیلی از شعرام فقط روی همون کاغذ چک نویسی می مونن که برای اولین بار زاده می شن.

حتی دیگه پاکنویسشون هم نمی کنم.

بیشترشون رو گم کردم.

نمی دونم چی میشه که احساس آدم برای آدم اینقدر بی ارزش میشه.

بهر حال بگذریم.

تو این روزا یه جورایی فکر می کردم دارم کم کم خودمو پیدا می کنم.

یا دارم اون خود حقیقی مو بدست میارم.

نمی دونم شاید یه تغییراتی پیش اومده بود.

بی خیال بابا...

حالا یکی از شعرهایی رو که دیشب نوشتم براتون می ذارم نمی دونم ارزش خوندن رو داره یا نه؟؟؟

یاد شمع و غنچه و یاد شاپرک بخیر

یاد نیمۀ شب و اشک نم نمک بخیر

یاد خنده های تو یاد گریه های من

یاد شعر و خاطره، دست بی نمک بخیر

سکوت شب

شب که میشه انگار زمین و آسمون از کینه و دشمنی آدم ها خسته می شن.

این خستگی رو میشه از همه چیز فهمید.

شبا دشمنا هم دیگه ساکت می شن.

شبا کینه ها هم به محبت تبدیل میشه.

شبا غصه ها آروم و ساکت به قلب ها می شینن و این صبوری اشکه که میاد و میره و دم نمی زنه.

اما یادمون نره که:

اشک ارزش زیادی داره اونو هدر نکن

بخاطر هر کسی اشکاتو در بدر نکن.

مدیونی اگه این پست رو بخونی و بهش عمل نکنی

سلام به همۀ دوستای نازنینم

خیلی وقته که نبودم

خوب هر سفری همون طوری که آمادگی قبل از سفر می خواد یه سری کارای بعد از سفر هم داره.

خلاصه سرم گرم تعقیبات سفر بودم.

بهر حال

سفر خوبی بود.

جای همه تون رو خالی می کردم.

حالا که اومدم یه شعر براتون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.

و این پست رو بخاطر یه خواهش نوشتم:

راستش مریض دارم.

از همه تون می خوام حالا که تا اینجای پست رو خوندین لطف کنین و....

5 تا " امن یجیب" حداقل بخونید.

اگه بیشتر بهتر ولی اگه وقت ندارین، سرتون شلوغه، بیکار نیستین

فقط 5 تا بخونین و دعا کنین این مریض هر چه زودتر شفای عاجل و کامل پیدا کنه.

خدا بحق بدن تبدار امام بیمار (ع) به همۀ مریضا لباس صحت و عافیت عنایت کنه.

آمـیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!