گـــــــــــــــــــــــــذر زمــــــــــــــــــــــــان!
استاد وارد کلاس شد و ساعتی را که همراه
خود آورده بود آرام در وسط تخته سیاه جای داد، رو به دانش آموزان کرد و گفت: در
قاب این ساعت چه می بینید؟
یکی دست بلند
کرد و گفت :ساعت ده ونیم است.
دوباره استاد
گفت دیگر چه؟
دیگری گفت
عقربه های ثانیه، دقیقه و ساعت را می بینم که یک کار گروهی انجام می دهند.
و یکی دیگر گفت
علامت هایی را می بینم که تماشاگر کار این عقربه هاست.
هر کسی چیزی
گفت.
پسرکی از گوشه کلاس دست بلند کرد و گفت:
گامهای سریع
ثانیه ها را می بینم که به نفع پدرم گام بر می دارد تا نبردی دیگر با سنگهای معدن
خاتمه یابد. و این گامهای سریع مرا به ساعت
آخر نزدیک می کند تا که به کمک مادرم شتافته و یک گره به تارهای قالی او بزنم تا یک گره از مشکل
های ما گشوده شود. و گامهای سریع ثانیه های را می بینم که مرا به
مرگ نزیک می کند بدون آنکه من از زندگی چیزی فهمیده باشم. و مجموع این گامها سالی دیگر از هجرت ما را
رقم می زند.
این مطلب را از یک وبلاگ خیلی زیبا گرفتم که اگه صاحبش راضی بود لینکش می کنم و بعد آدرس وبلاگش رو هم می گذارم اینجا.