استاد وارد کلاس شد و ساعتی را که همراه خود آورده بود آرام در وسط تخته سیاه جای داد، رو به دانش آموزان کرد و گفت: در قاب این ساعت چه می بینید؟


یکی دست بلند کرد و گفت :ساعت ده ونیم است.


دوباره استاد گفت دیگر چه؟


دیگری گفت عقربه های ثانیه، دقیقه و ساعت را می بینم که یک کار گروهی انجام می دهند.


و یکی دیگر گفت علامت هایی را می بینم که تماشاگر کار این عقربه هاست.


هر کسی چیزی گفت.

 

پسرکی از گوشه کلاس دست بلند کرد و گفت:


گامهای سریع ثانیه ها را می بینم که به نفع پدرم گام بر می دارد تا نبردی دیگر با سنگهای معدن خاتمه یابد. و این گامهای سریع مرا به ساعت آخر نزدیک می کند تا که به کمک مادرم شتافته و یک گره به تارهای قالی او بزنم تا یک گره از مشکل های ما گشوده شود. و گامهای سریع ثانیه های را می بینم که مرا به مرگ نزیک می کند بدون آنکه من از زندگی چیزی فهمیده باشم. و مجموع این گامها سالی دیگر از هجرت ما را رقم می زند. 

 

این مطلب را از یک وبلاگ خیلی زیبا گرفتم که اگه صاحبش راضی بود لینکش می کنم و بعد آدرس وبلاگش رو هم می گذارم اینجا.