سلام

راستش دیشب بعد از مدتها یه حس آشنا مهمون وجود شکسته ام شده بود.

یه حسی که همین که میاد آدم رو دست به قلم می کنه و اونوقت سینه سفید کاغذ می دونه و جوهر وجود قلم.

آره درست حدس زدی دیشب دوباره شاعر شده بودم.

یادش بخیر اون زمونا که شعر می گفتم یه شور و حال دیگه ای داشتم.

دلم می خواست زود یه نفر پیدا بشه و شعرم رو براش بخونم و اون نظر بده.

اما حالا خیلی از شعرام فقط روی همون کاغذ چک نویسی می مونن که برای اولین بار زاده می شن.

حتی دیگه پاکنویسشون هم نمی کنم.

بیشترشون رو گم کردم.

نمی دونم چی میشه که احساس آدم برای آدم اینقدر بی ارزش میشه.

بهر حال بگذریم.

تو این روزا یه جورایی فکر می کردم دارم کم کم خودمو پیدا می کنم.

یا دارم اون خود حقیقی مو بدست میارم.

نمی دونم شاید یه تغییراتی پیش اومده بود.

بی خیال بابا...

حالا یکی از شعرهایی رو که دیشب نوشتم براتون می ذارم نمی دونم ارزش خوندن رو داره یا نه؟؟؟

یاد شمع و غنچه و یاد شاپرک بخیر

یاد نیمۀ شب و اشک نم نمک بخیر

یاد خنده های تو یاد گریه های من

یاد شعر و خاطره، دست بی نمک بخیر