یه لحظه ... یه عمر ...
سلام
امروز اومدم که بازم یه داستان واقعی رو که با جفت چشمای خودم دیدم و هنوزم دارم می بینم براتون بنویسم. فقط باید با حوصله باشید و دقیق بخونیدش.
یکی بود یکی نبود. یه خانمی بود و یه آقاپسر. یه خانم یه دل نه صد عاشق و یه آقای همیشه چشم انتظار. خلاصه این خانم و آقا خیلی همدیگرو دوست داشتن. خانمی تو دانشگاه امتحان داده بود یه رشته خوب اما تو یه شهر دیگه قبول شده بود. اونم تو وضعیتی که کمتر کسی پیدا می شد که دانشگاه اونم دولتی تو دفعه اولی که امتحان کنکور میده قبول بشه. اما خوب حتما خانمی خیلی درس خونده بوده که قبول شد. بعد آقا گل پسر بهش گفت: شهری که قبول شدی دوره. شهر غریبه، به نظر من نری بهتره. البته یادم نره که بگم خانمی با کلی التماس و دعا و واسطه های مختلف باباش رو راضی کرده بود که بذاره بره تو اون شهر غریب دانشگاه ثبت نام کنه. بعد آقا پسر که گفت نرو خانمی هم گفت باشه نمی رم و نرفت.
خلاصه چند سالی گذشت و آقا پسر هی می گفت خانمی بذار بیام خونه تون با بابات صحبت کنم که دیگه رسماً با هم عروسی کنیم. اما خانمی اجازه نمی داد. می گفت شما غریبه اید بابام قبول نمی کنه، یا می گفت بابام منو دعوا میکنه میگه این پسره از کجا آدرس ما رو پیدا کرد و هزار تا بهونه دیگه. از آقا پسر اصرار و از خانمی انکار، انکار، انکار! آقا پسر یه روز خانمی رو برد یه زیارت. تو اون زیارت با هم رفتن عاشقونه شمع روشن کردن. بعد آقا پسر به خانمی گفت یه لحظه چشماتو ببند می خوام یه چیزی بهت نشون بدم. خانمی اول قبول نکرد اما خوب بعدش خواهش آقاپسر رو پذیرفت و چشماشو آروم بست. طوری که دیگه هیچ چیز بجز تاریکی نمی دید. بعد از چند ثانیه آقا پسر آروم گفت: خانمی! چشماتو باز کن. خانمی با یه دلهره عجیب و خیلی آروم چشماشو باز کرد. می دونی وقتی چشماشو باز کرد چی دید؟ اول نور یه شمع کوچولو یه کمی چشمش رو زد. بعد دید شمع همینطوری داره ذره ذره آب می شه. بعد دید قطره های اشک شمع کوچولو داره می ریزه پایین. همینطور رد یه قطره اشک شمع رو با نگاهای متعجبش دنبال کرد و یه دفعه ... اون قطره اشک شمع که خیلی هم داغ بود، ریخت کف دست آقا پسر. انقد داغ بود که خانمی بجای آقا پسر داد زد و گفت: آخ! آقا پسر ترسید. گفت چی شد خانمی؟ خانمی گفت دستت نسوخت؟ آقا پسر گفت نه. بعد یه لبخندی زد و گفت: خانمی این کار رو به خاطر این کردم که اولاً بدونی تو وجودم یه آتیشی برپاست که داغ بودن قطره های این شمع رو اصلا احساس نمی کنم. و دوماً این که من واقعا دوستت دارم. نمی خوام دوستی مون به همین جا ختم بشه. دوست دارم باهات زندگی کنم. دوست دارم شب و روزم مال تو و تو شب و روز مال من باشی. خانمی گفت: باشه فهمیدم. و به هم قول دادن که تا دنیا دیناست مال همدیگه باشن. اون روز غروب هر دو با یه احساس دیگه رفتن خونه هاشون. اما ...
خلاصه یه وقت دیگه حوصله آقا پسر سر اومد. گفت: می خوام بیام خونه تون. دخترخانم گفت باشه بیا. بعد آقا پسر به یکی از نزدیکانش گفت که زنگ بزنه با بابای خانمی حرف بزنه واسه خواستگاری ازشون اجازه بگیره. ولی از قضای روزگار این بنده خدا برعکس اونچه که معموله نه ریش سفید بوده، نه آخوند، نه ... فقط یه دخترخانمی بوده تقریباً هم سن و سال خانمی. وقتی که اون بنده خدا زنگ می زنه، بابای خانمی اعصابش خورد بوده، و از این طرف هم ناراحت میشه که مگه بچه بازیه که تو زنگ زدی تو خانواده تون از تو بزرگتر کسی نبود که زنگ بزنه؟ بعدشم می گه من اصلا با دخترم صحبت کردم خودش راضی نیست. دیگه واسه چی میخواین بیاین؟؟؟ فردا صبحش وقتی که خانمی با ناراحتی میره سر کارش آقا پسر زنگ می زنه. می گه خانمی این جواب چی بود به من دادی؟ این بود قول و وفایی که ازش حرف می زدیم؟ اینطوری می خواستی تا آخر عمر با من بمونی؟ اینطوری می خواستی مونس و همدمم بشی؟ بعد بدون این که به خانمی فرصت بده که چیزی بگه می گه فقط دلت می خواست آبروی منو پیش بابات و خونواده خودم ببری؟؟؟ بعدشم با عصبانیت تمام گوشی رو قطع می کنه. و این تماس آخرین تماس آقا پسر و خانمی میشه. اما خانمی بیچاره! شب تا صبح گریه کرده بود که چرا باباش اونطوری گفته و چرا آقا پسر این بنده خدا رو واسه وقت گرفتن خواستگاری انتخاب کرده. خلاصه شب تا صبح که فکر کرده بود به این نتیجه رسیده بود که صبحش بیاد به آقا پسر بگه که اون جوابی که باباش داده بود، جواب خانمی نبوده. بلکه از روی عصبانیت باباش گفته. اما خوب آقا پسر انقد عجله کرد که نذاشت خانمی حرف بزنه.
خلاصه آقا پسر فکر می کرد که خانمی بهش دروغ گفته و نمی خواسته باهاش عروسی کنه.
و خانمی فکر می کرد که آقا پسر دروغ گفته و نمی خواسته باهاش عروسی کنه.
آقا پسر فکر می کرد خانمی جواب رد داده که من نرم خواستگاریش.
خانمی فکر می کرد که آقا پسر از اول این بچه بازی رو درآورده که اصلاً نیاد خواستگاری.
هر دوشون به یه شک بیجا و یه بی اعتمادی کوچیک، خوشبختی یه عمرشون رو باختن.
بعد از چند وقت آقا پسر با یه نفر دیگه عروسی کرد تا به خانمی ثابت کنه که اصلاً براش مهم نیست که خانمی بهش جواب رد داده.
و خانمی هم تصمیم گرفت که دیگه با هیچکس عروسی نکنه تا به آقا پسر ثابت کنه که دیگه از هر چی مرد و هر چی قول و هرچی وعده است بدش اومده.
اما الان هر دو پشیمون هستن. آقا پسر خودش دو تا آقا پسر داره ولی هنوزم به یاد خانمی داره زندگی می کنه.
خانمی هم با کسی عروسی نکرده و هنوزم برای خوشبختی آقا پسر دعا می کنه.
ببنیم یه لحظه بی اعتمادی می ارزه به این که یه عمر تو حسرت زندگی کنیم؟؟؟