هوای گرم تابستان و طاقت به طاق رسیده ما چه آشوبی به پا کرده است در جزیرۀ وجودمان.

مدتهاست که قلم بر کاغذی نرانده ام.

درد دل اگر بگویی پایان دارد دروغی محض است.

و اگر به زبان نیاوری آنچه را که تمام وجودت را به آتش می کشد و هر لحظه هزار بار خاکسترت می کند دیوانه خواهی شد و طغیان خواهی کرد.

نمی دانم کجای وجود انسان به نام دل یاد می شود؟ اما این را خوب می دانم که دل جاییست که اگر درد داشته باشد تمام وجود را دردمند می کند.

و آه از آن دلی که دردمند باشد و طبیبی او را در نیابد.

و چه زیباست آن لحظه که سرتاسر وجودت از درد به فغان آمده و از صمیم قلب طبیب دل دردمندان را عاجزانه صدا می زنی و او به سروقتت می رسد و آرامت می کند.

چقدر جایت میان ضجه های شبانه مان خالیست.

صدایی می آید. با من است...

آری با من سخن می گوید:

طبیب دردمندان خواهد آمد غم مخور!